تبليغاتX
Saman Norallahy

Saman Norallahy

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 9:51  توسط سامان  | 

شعر بچه گانه

عشق

 

 رفتنیم رفتنیم باید برم باید برم                         

 بايد كه تنها بمونم آوازه غم رو بخونم

شايد كه رفتنم منو از ياد شما ببره                 

 ولي شما تو قلبمي نهايته شكستنه

حالا كه من دارم ميرم بزار يه چيزيرو بگم             

 بعدش آرومو بيخيال تو غربت آروم بگيرم

من ميرمو مونده برام يه جفت سوال بي جواب    

چرا بايد خسته بشم يا كه دلم باشه كباب       

اين زمونه تو غربتش براي من جايي داره

دارم ميرم كه اينطوري قلبتون آروم بمونه

خوب مي دونم كه اينطوري صداي شعرم مي پيچه

تو جاده تنهايي ا يه ميلاد آروم بشينه

خوب آخره قصمونه بايد تمومش بكنم

خدا نگهدار شما اينجا تمومش ميكنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 12:44  توسط سامان  | 

شعر عاشقانه سعدي 1

 

 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به در برند به دوشم

بیا به صلح من، امروز ،در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست، از انتظار تو دوشم

 مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

 که تندرست ملامت کند چو من بخروشم  

 مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
 
سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 9:18  توسط سامان  | 

شعر عاشقانه سعدي 2

 

تو را نادیدن ما غم نباشد     

که در خیلت به از ما کم نباش

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می​کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویی

که هرگز مدعی محرم نباشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 9:34  توسط سامان  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 9:26  توسط سامان  |